عشق بارانی
من اینجا بس دلم تنگ است ( مهدی اخوان ثالث ) من اینجا بس دلم تنگ است ( مهدی اخوان ثالث ) از آن بود که عشق پناهي گردد پروازي نه گريزگاهي گردد آي عشق آي عشق چهرهي آبيت پيدا نيست و خنکاي مرهمي بر شعلهي زخمي نه شور شعله بر سرماي درون آي عشق آي عشق چهرهي سرخت پيدا نيست . ( احمد شاملو ) نامه ای در جیبم و گلی در مشتم پنهان است غصه ای دارم با نی لبکی سر کوهی گر نیست ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم عشق جایش ، تنگ است . پاییز جان! چه شوم،
( مهدی اخوان ثالث ) بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در همه جا با همه کس در همه احوال من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر امشب باز باران دل مرا شست امشب باز باران ذهن مرا شست امشب بباران آبی هم بر روی خاطراتم ریخت اما هرگز لحظه ای از یاد تو را از خاطره ها نتوانست شست! درجستجوی ات گم گشته ی هرکوی وبرزنی شدم شگفتا هربارتوپیدایم کردی مانده ام بعدازاین همه سال به دنبال توآمده ام یاگم شده ام توپیدایم کرده ای یک روز تا غروب سفر کردم دنیا چه کوچک است وین راه شرق و غرب،چه کوتاه! تنها دو روز راه،میان زمین و ماه اما،من و تو دور .... آن گونه دور دور! که اعجاز عشق نیز مارا به یکدیگر نرساند ز هیچ راه، آه! «فریدون مشیری» می دونی عاشقتم این خیلی سادست توی فصل سرد بی تو دارم از نگات می سوزم خسته از این روزگار و خسته از تکرار روزم آرزوم همیشه این بود که تو قلبت جا بگیرم حالا که رفتی و بی تو دارم از قصه میمیرم می دونی آخه عزیزم قصمون مثل تگرگه واسه ما موندن با هم مثل لمس حس مرگه ولی کاش زود نمی رفتی از تو قصمون عزیزم کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گوی نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده من ریشه های تورا در یافته ام و با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام و دستهایت با دستان من آشناست در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان.... باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم،دستم. باز گویی در جهان دیگری هستم. های!نخراشی به غفلت گونه ام را،تیغ! های،نپریشی صفای زلفکم را ،دست! و آبرویم را نریزی،دل! لحظه دیدار نزدیک است. پرنده زیباست نه برای قفس دوست داشتن زیباست نه برای لمس کردن،برای حس کردن با تمام وجود کاش میشد اشک را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد کاش میشد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد من عشق را در تو،تو را در دل،دل را در موقع تپیدن وتپیدن را بخاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت،سکوت را در شب،شب را در بستروبستررابرای اندیشیدن به تودوست دارم من دنیا را بخاطر خدایش،خدایی که تو را خلق کرددوست دارم. هيچ و باد است جهان؟ گفتي و باور كردي!؟ كاش، يك روز، به اندازه «هيچ» غم بيهوده نميخوردي! كاش، يك لحظه، به سرمستي باد شاد و آزاد به سر ميبردي! یه جایی که تا بررسی میگن که دیره برو مگن اگه صداش کنی به قلب تو سر میزنه چقدر صدات کنم خدا بیا که پایان منه تو گریه ی ستاره ها سر روی جاده ها میزارم نم یاد صدای پاهات رو به آسمون می بارم من نشستم بعد پایان تو بیا منو شروع کن شمعی تنها روبه بادم تو غروب من طلوع کن پنجره ی امیدم و روبه خدا باز میکنم اونم منو نمی بینه گریه رو آغاز میکنم تو التهاب گم شدن کسی به یاد من نبود دنبال ردپای تو منو به انتها رسوند افتادم از چشم خدا شکسته بال لحظه ها تکیه کرده غم دنیا تو دل خسته ی تنها منم اون که مونده پاییز زیر بارون جدایی تو ببخش منو ندارم جزتو هیچکس و خدایی بی تو چون شبهای دگر امشب آرامی ندارم در سکوت کوچه تو نیمه شب ره میسپارم آن زمان این کوچه هرشب کوچه میعاد ما بود بر لب ما تا سحر گه قصه ی فردای ما بود این زمان افکند برما سایه ی دیدار جدایی ای خدا آخر کجا رفت روزگار آشنایی ای کویر سینه ی من بوته های آتشت کو در شب سرد جدایی شعله های سرکشت کو بعداز تودیگه از زندگی سیره نزار تنها بمونه این دل من آخه دق می کنه اینجا میمیره شاید نمی تونم که بیتو باشم با تنهایی دارم از هم می پاشم هی اومدم بگم صد سال دیگه بگذره عاشقه چشم به راشم ع – عهدی می بندم تورا دوست داشته باشم. ش – شور عشقم را با تو همیشه درمیان بگذارم. ق – قول می دهم که اولین وآخرین عشقم باشی. و – وادارم کردی همیشه در فکر تو باشم. ز – زهر از دست تو شهد است. ن – ناموس زندگی من تویی و به تو پایبندم. د – در هر جایی که باشی دوستت دارم. گ – گلی بودی در دستهایم ای گل زیبا. ی – یار با وفا تورا فراموش نمی کنم. آن رنج ها که درد بر انگیزد در سینه دل چو برگ خزان دیده طوفان عشق نیست که دل ها را عشقی نه تا به سرفکند شوری من شمع دلفوز سخن بودم فریدون مشیری
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم ،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم ؛
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
اینک، بر این کناره ی دشت، اینک
این کوره راه ساکت بیرهرو
آنک، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان! چه سرد، چه دردآلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم! ای قناری غمگینم …
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل نور
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
آن عشق ها که تاب توان سوزد
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست
بی عشق مانده سر به گریبان است
از بوسه ی نسیم می لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!
در تنگنای سینه بلرزاند:
تابر شراره های روان سوزش
شاعر سرشک شوق بیفشاند.
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم زگرمی گفتاری!
اکنون زبان بریده و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار فراموشم!
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

